مرتضى مطهرى
357
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
وارد است ، زيرا در اين صورت مىگويد پس ذات نفس در علم ذات به ذات ابتدا به صورت يك جوهر حادث مىشود بعد اين جوهر علم به غير پيدا مىكند ، پس علم به غير از قبيل اعراض است و امكان ندارد كه نفس با آن متحد بشود . بلى ، اگر نفس به صورت يك جوهر نمىبود و همهء كينونت نفس « علم به غير » مىبود ممكن بود اين حرفها معنى داشته باشد . نظريهء صدر المتألّهين راهى كه صدر المتألّهين رفته است بهتر و دقيقتر است . گفتيم فرضيهء او بر اين اساس است كه نفس در ابتدا علم به ذات خودش دارد ، وقتى كه علم به غير پيدا مىكند اين علم به غير پيدا كردن به منزلهء گسترده شدن نفس است ؛ يعنى نفس يك حقيقتى است كه قابل توسعه و گسترش و گسترده شدن است . نظير حرفى است كه ما در باب اجسام - اگر قائل به حركت جوهر بشويم - مىگوييم . در آنجا مىگوييم خود جوهر گسترش پيدا كرده است . اينجا هم يك چيزى است نظير آن ، ولى به اين شكل . ملاصدرا يك حرفى زده است كه آنچه امروز امثال هيوم به نام اتحاد عاقل و معقول گفتهاند يك درجهء ضعيف همين حرف ملاصدراست . امثال هيوم به نفس قائل نيستند ؛ مىگويند اصلا نفسى وجود ندارد . در آن مرحلهء اول كه ادراك به وجود مىآيد آن ادراك ، هم ادراك است هم مدرك ؛ و در مرحلهء اول كه ادراك غير به وجود مىآيد همان ادراك غير ، هم ادراك است هم مدرك . اگر ادراك ديگرى از « غير » هم ما بكنيم باز همان ادراك ديگر ، هم ادراك است هم مدرك ، و هزارها ادراك ديگر هم كه داشته باشيم باز هر ادراكى هم ادراك است هم مدرك ( آنها كه ديگر به نفس قائل نيستند ) ؛ اين همان اتحاد عاقل و معقول مىشود . ولى از نظر آنها اين ادراكات كه مدرك هستند قهرا از يكديگر جدا هستند ؛ اين ادراك است و خودش هم مدرك است ، اين هم ادراك است و خودش مدرك است ، و اين ديگرى هم ادراك است و خودش مدرك است . يك مدركى كه همهء اينها را در بر گرفته باشد